کسری نرجه

من در این وبلاگ دیدگاه های خودم را در مورد مسائل مختلف نوشته ام

خاطره ای از دریاچه چیتگر با یک دوست صمیمی
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤
 

در یک عصر تابستانی من و پسر عموم تصمیم گرفتیم  به دریاچه چیتگر (شهدای خلیج فارس) برویم پس از خانه خارج شدیم و سوار تاکسی شدیم . وقتی به دریاچه رسیدیم ، تصمیم گرفتیم که اول به سافاری (تونل وحشت ) برویم . سافاری نوعی تونل وحشت است که بر خلاف بقیه تونل وحشت ها باید در آن راه رفت و افرادی واقعی شما را می ترسانند. اما پس از چند دقیقه فکر کردن متوجه شدیم که چون ممکن است از ترس شکه شویم بنابر این بلیت ماشین برقی گرفتیم تا هیجانمان را آماده سازیم . اما پس از چند دقیقه منصرف شدیم چون مزه تونل رفتن به هیجان اولشه . بلیت تونل رو خریدیم و آماده داخل رفتن شدیم که ناگهان یک مردی با سه بچه 12 و13 خود نفرات جلویی ما بودند . خانمی که مسیول دریافت بلیت ها بود ، بلیت ها را به همراه تعهد شامل از کتک زدن و لگد زدن را از ما گرفت و گفت که اگر به بیرون برگردیم بلیت ها را پس نخواهد داد . سپس ما را به داخل فرستاد و من پسر عمویم را که قبلا به انجا رفته بود را اول فرستادم. نفس عمیقی کشیدم و به پسر عمویم گفتم که در را باز کند . پس ازآن که در باز شد همه به داخل رفتیم . همه جا تاریک بود و ما باید به سمت چپ می رفتیم تا تونل شروع شود . در آغاز چند تکه لاستیک بلند ا به کنار زدیم و وارد تونل شدیم . عرض معبری که باید عبور می کردیم فقط جای یک آدم بود . من به دیوار چسبیده بودم و قلبم از هیجان تند می زد . من با اولین موجودی که مواجه شدی یک اسکلت  دراز کشیده در بالای سرم بودم و در همان حال یک فریاد بلند زدم و با تمام سرعت فرار کردم . همه جا صدای ارواح می امد و بسیار تاریک بود . پس از مدتی جلو رفتن یک اتاقک در کنار من بود که با عبور کردنم یک نفر دست خونی اش را بیرون می آورد . پس از آن به یک غار رسیدیم . پسر عمویم گفت: بچه ها ، اینجا پله است مراقب باشید اما پس از چند ثانیه برای هیجان را تجربه کنبم سریع حرفش را عوض کرد و گفت من نمی روم و یکی از بچه ها به من اشاره کرد و گفت چون تو از همه بزرگ تری تو جلو برو و من هم گفتم که نمیروم  . در بین صحبت بودیم که پسر عموم گفت بچه ها اون کیه پشت سرتومن و همه جیغ و داد زدیم و و پشت سرمان را دیدیم ولی چیزی مشاهده نکردیم . پس از چند ثانیه فردی بلند گفت بچه ها زود بیایید(صدای یکی از افرادی بود که  قرار بود ما را  بترساند ) پس به راهمان ادامه دادیم وناگهان یه گوریل به بیرون پرید و من از ترس پایم از روی پله ها لیز خورد وخیلی ترسیدم  و سریع دویدم. پس از انکه به بچه ها رسیدم از دالان هایی عبور کردیم که بر روی دیوار های آن تصویر یک خانم بود و کنار آنها اسکلت های بزرگی بودند. پس از آنکه دالان ها را رد کردبم به جایی رسیدیم که کنار ما یک در بود . ناگهان در باز شد و من مردی را که فقظ شلوار جین او را دیدم  در کنارم دیدم و ناگهان اره برقی را
کشید و دنبالمان امد . من از خنده روده بر شده بودم ولی در حین حال نفر جلویی ام
را هل میدادم و گفتم بدو بدو اومدش تا اینکه راه خروج را دیدم و به بیرون پریدم و
از تونل خارج شدم.

بعد از تونل وحشت با پسر عمویم تصمیم گرفتیم بستنی بخوریم تا کمی ضربان قلبمان پایین بیاید . پس از خوردن بستنی بلیت قایق پدالی گرفتیم و به روی دریاچه رفتیم و خیلی دیوونه بازی دراوردیم. پس از 25 دقیقه قایق سواری به سمت ماشین برقی رفتیم و در انجا هم به ما خیلی خوش گذشت .

بعد از آن به سمت خانه راه افتادیم و در راه برگشت چند کله قندی که به منظور دیده شدن در شب برای خودروها است را محکم لگد زدیم . پس از چند دقیقه ماشین پلیسی از نار ما رد شد و با تعجب به ما نگاه کرد . پس از انکه او رفت ما دو تا از نگاه او به ما خیلی خندیدیم. 

خلاصه نزدیک عصر بود که سوار تاکسی شدیم و به خانه برگشتیم .

 

 


 
 
یک داستان کوتاه عاطفی
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آذر ۱۳٩۳
 

روزی روزگاری پسری با موهایی طلایی رنگ ، جثه ای
عضلانی و قدی متوسط در روستایی زندگی می کرد . 
او هر روز صبح به مزرعه می رفت و کار می کرد و غروب به خانه بر می گشت . یک
روزتصمیم گرفت که کارش را زود به اتمام برساند تا سری به یکی از دوستان قدیمی خود
بزند . دوست او ، تاجری ونیزی و بسیار ثروتمند بود. عصر آن روز وقتی به دیدار دوست
خود رفت ، از دیدن او وقتی پسر به خانه خود باز می گشت بسیار خوشحال بود.

 پس از
چند روز دوباره به خانه دوست خود رفت و متوجه شد که او برایش یک بلیت کشتی خریده
تا باهمدیگر به ونیز سفر کنند. روز سفر خیلی سریع رسیده و هر دو با هم سوار کشتی
شدند ولی در همان ابتدای سفر جوان روستایی روی عرشه کشتی با دختری روبرو شد که
بسیار زیبا وخوش اندام بود.

چهره دختر چنان تاثیری در او گذاشت که حس کرد به
او علاقمند شده است، البته آن دختر، فردی بسیار ثروتمند و خود خواه بود.  شب نخستین روز سفر،هنگامی که پسر همراه با
دوستش برای صرف شام به رستوران می رفت، تمام افکار او نزد دختری بود که امروز در
کشتی دیده بود. در همین هنگام  ناگهان چشمش
به آن دختر افتاد . او تصمیم گرفت که به طرف دختر رود وبا او صحبت نماید . اما ناگهان
خانواده دختر را دید و از تصمیمش صرف نظر نمود.

فردای آن روز پسر بر روی عرشه کشتی  به طرف دختر رفت وتصمیم گرفت با او ارتباط
برقرار کند . ابتدا دختر به او اعتنایی نکرد اما پس از سما جت پسر دختر پاسخ رفتار
او را داد. دختر نیز شیفته ی رفتار و لحن صحبت کردن پسر شده بود . دختر ، پسر را
به خوانواده اش معرفی کرد اما انها از پسر به علت روستایی بودنش بسیار بدشان آمد.
با این حال پسر  پس از چند روز آنها را به
شام دعوت نمود و سعی کرد آنها را خوشحال نماید . فردای آن شب در حالی که پسر تنها
و ناراحت در گوشه ای نشسته بود ،دختر طرف او آمد و دست او را گرفت و به عرشه کشتی
برد. در آنجا دختر از پسر سوالی کرد و گفت: <<آیا تو مرا دوست داری؟>>

پسر که دست و پایش را گم کرده بود ،گفت
<<نمی دانم تو چه فکر می کنی؟>>

دختر گفت : <<نه، با این همه اذیت هایی که
تو را کردم ، فکر نمی کنم تو مرا دوست داشته باشی .>>

پسر به سرعت حرف او را رد کرد وگفت:<< از
همان اول که تو را در کشتی دیدم ، شیفته ی تو شدم .>>

آنها هرشب به رستوران کشتی می رفتند و نوشیدنی
می خوردند . تا اینکه یک شب صدای آژیر های خطر به صدا در آمد و همه از خواب پریده
بودند و بسیار ترسیده بودند. چرا که آب دریا به داخل اتاق ها وارد شده بود . همه
سریع به روی عرشه کشتی رفته و سریع سوار بر قایق های نجات شده و از کشتی خارج می
شدند. دوست آن پسر از پسر چند با خواهش کرد که سریع کشتی را ترک نماید اما پسر
گوشش به این حرفا ها بدهکار نبود و فقط به دنبال دختر می گشت . دوست آن پسر پس از
مدتی صبر کردن خود سوار قایق نجات شد و از کشتی خارج شد.

در آخرین لحظات غرق شدن کشتی ، پسر دختر را پیدا
کرد و چون دیگر قایق نجاتی وجود نداشت  آن
دو به درون آب سرد اقیانوس پریدند. پسر پس از پریدن به درون دریا یک تکه چوبی را
در اقیانوس پیدا می کند و دختر را بر روی آن قرار می دهد.

هیچکس درآن نزدیکی نبود  و همه دور شده بودند. دختر از پسر التماس بالا
آمدن به روی تخته چوپ را می کرد اما پسر میدانست که اگر بر روی آن تخته چوب برود
هر دو غرق می شوند . پس انتها چوب را گرفت و دختر را به سمت جلو هل داد.

پس از مدتی به دیگر افرادی که بر روی چوب بودند
و منتظر کمک بودند رسیدند . پسر سعی کرد تا دختر را گرم نگه دارد واز او خواست که
هیچ حرکتی نکند و اگر کمک خواست فقط با سوتی که در درون پیراهنش است کمک بخواهد .
پس از چندین ساعت پسر از سرما یخ می زند و می میرد  دختر هم به خوابی فرو می رود و ناگهان دختر
صدای ضعیفی را می شنود و وقتی بیدار می شود میبیند که همه افراد کنار او مرده اند
و کمک در حال رفتن است . پس به سختی سوت را از درون پیراهنش در آورده و با صدای
کمی از گروه نجات کمک می خواهد .

گروه نجات متوجه او می شود و به سمت او می آید .
دختر ناگهان  در آن هنگام متوجه می شود که
پسر از سرمای آب مرده است .پس او را در درون آب رها کرده و بسیار گریه می کند و به
پسر می گوید:« من واقعا متاسفم ، خدانگهدار .»

دختر پس از چند سال بعد این خاطره را یه یاد
آورد و به خانواده اش گفت:«من زندگی ام را مدیون آن پسر هستم »

 

 با
اقتباس از داستان فیلم تایتانیک

 

 


 
 
کمک های امامان به ما
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ آبان ۱۳٩۳
 

چند روزی بود که دلم برای شخصی تنگ شده بود؛اما هر چه با او تماس میگرفتم جواب نمی داد.

تا اینکه همان شب در هنگام نماز از اباعبدا...حسین کمک گرفتم و از او خواستم که مشکل مرا حل نماید .

فردای آن روز ،پس از آن که از مدرسه به خانه بازگشتم به آن فرد زنگ زدم . پس از مدت کوتاهی او تلفنش رابرداشت و همان لحظه ای که او کلمه << بله>> را گفت من برای چند لحظه زبانم بند آمد و اصلا باورم نمی شد . از آن روز به بعد اعتقاد من به امامان دو چندان شد .

به شما هم پیشنهاد میکنم که در هر مشکلی گیر افتادید از خداوند و امامان طلب بجویید.

 

 


 
 
والیبال
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۳
 

والیبال ورزشی است که امروزه در میان مردم ایران وجهان از اهمیت بالایی برخوردار است .

این ورزش بین دو تیم صورت گرفته که مجموعا با 12 نفر انجام می گیرد . که در هر تیم 6 نفر بازی می کنند. این 6 نفر به صورت 3 نفر بازیکن در قسمت عقب(چپ،وسط، راست ) و3 نفر در قسمت جلو (چپ جلو ،وسط جلو، راست جلو) بازی می کنند. بدین ترتیب هر بازیکن به منظور پوشاندن یک قسمت از میدان در نظر گرفته می شود.

هدف از این بازی : ضربه زدن به توپ و رد کردن آن از بالای تور به زمین حریف مقابل و دریافت امتیاز می باشد.

تجهیزات مور نیاز:

1)توپ :

توپ والیبال باید کاملا گرد ، به رنگ روشن یکنواخت ، با رویه خارجی چرم نرم مخصوص و بدون بند باشدو جداره  درونی آن باید از جنس لاستیک ساخته شود. قطر توپ 65-67 سانتی متر و وزن آن 260- 280 گرم خواهد بود .

2)لباس و کفش :

اعضای هر تیم باید ازلباس یکسان استفاده نمایند و در این رابطه باید از پیراهن و شورت ورزشی ، کفشهای کتانی تخت لاستیکی بدون پاشنه استفاده گردد.استفاده از کلاه یا هر گونه وسیله دیگری که ممکن است به بازیکن دیگر اسیب بزند غیر مجاز می باشد.تمام بازیکنان باید پشت پیراهن خود شماره ای به ارتفتع 15 سانتی متر داشته باشند. این شماره در جلوی پیراهن باید ارتفاع 10 سانتی متر تکرار گردد.لباس بازیکنان باید به گونه ای باشد که امکان تبادل حرارتی بدن ورزشکار به سهولت تامین گردد.

3) مشخصات و ابعاد زمین :

زمین بازی مستطیلی است به طول 18 متر و به عرض 9 متر که سطح آن باید کاملا صاف و بدون برجستگی بوده وتا ارتفاع 7 متری عاری از هر نوع مانعی باشد این ار تفاع از سطح زمین اندازه گیری می شود.

زمین بازی به وسیله خطوطی به پهنای 5 سانتی متر محدود شده است .این خطوط شامل میدان بازی محسوب شده و حداقل باید 2 متر از از کلیه موانع اطراف فاصله داشته باشد.

منطقه سرویس : به وسیله دو خط به طول 15سانتی متر و به عرض 5 سانتی متر محدود شده است و تا فاصله 2 متری نباید مانعی وجود داشته باشد . 

 

 


 
 
عشق
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳
 

دلـم عـجیب تـنگ شُده بـرای تمام لحظه هـایی که دلـت عـجیب بـرایـم تنگ می شد...! >>

عشق چیست ؟

چگونه بوجود می آید؟

 عشق نوعی احساس دوست داشتن  است که از قلب  نشأت می گیرد. این احساس ، احساسی دل انگیز است که میان دو فرد صورت می گیرد . به فردی که شخص مورد نظرش را دوست دارد عاشق و به فردی که مورد دوست داشتن قرار میگیرد معشوق می گویند.

عشق به دو دسته تقسیم می شود:

1- عشق دنیوی

2- عشق اخروی

عشق دنیوی: این نوع عشق ، عشقی است که در آن  دو فرد  همدیگر را دوست دارند و به یکدیگر ابراز علاقه مینمایند . مانند : لیلی و مجنون

برای تفهیم بیشتر این موضوع مختصر داستانی از این دو نفر را تعریف می نمایم:

 لیلی نام دختری از یک قبیله عرب بود . پدر لیلی رییس این قبیله بود و از قدیم با قبیله ای که در منطقه کناری انها زندگی می کرد دشمنی داشت. اتفاقا در ان قبیله رییس قبیله پسری به نام مجنون داشت که بسیار خوش سیما و خوش قامت بود . یک روز وقتی مجنون برای شکار به صحرا رفته بود ،در کنار رودخانه دختری بسیار زیبا دید که شیفته ی او شد . مجنون جلو رفت و خودش را به او معرفی کرد . دختر نیز که با دیدن مجنون عاشق سیما و هیکل او شده بود گفت :اسم من لیلی است . روز ها و هفته ها می گذشت و آن دو همدیگر را در کنار رودخانه ملاقات میکردند. بی آن که بدانند هر کدام فرزند دشمن پدر یکدیگرند . اتفاقا قبیله لیلی قصد جنگ با قبیله مجنون را داشت و هرروز دشمنی بین انها سخت تر می شد. از ظرف دیگر ، هر چه زمان می گذشت علاقه لیلی و مجنون به یکدیگر بیشتر میشد . یک روز مجنون یه طور تصادفی متوجه شد که لیلی دختر رییس قبیله ایست که پدرش قصد جنگ با آن را دارد . ازین به بعد عشق لیلی و مجنون و علاقه مجنون به لیلی با اندوه گسترده ای روبرو بود... زیرا هر دو انها می دانستند با وجود علاقه زیادی که به هم دارند به علت دشمنی پدران نمی توانند با هم ازدواج کنند . دنباله این ماجرا را در منظومه لیلی و مجنون نظامی مطالعه کنید .

بیشتر جوانان به این نوع عشق علاقه دارند. البته ابید مراقب بود که از حد خود بیش از حد جلو نرفت .

عشق اخروی: این نوع عشق، عشقی است که به جای دو فرد عادی ، یک فرد عادی با یک امام یا خدا یا فرشته می باشد . مانند عشق شدید شعیان به حضرت امام حسین (ع) می باشد .

عشق اخروی هم بسیار خوب می باشد زیرا در آن فرد عاشق هر حاجتی و نیازی دارد با معشوق خود در میان می گذارد .


 
 
پیشنهادی برای کاهش آلودگی صوتی شهرها
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱
 

اکثر مردم  به علل مختلفی دچار سر درد و اعصاب خوردی هایی میشوند که یکی از  مهم ترین این  علت ها آلودگی های صوتی خودرو ها وموتور سیکلت ها است.

رانندگان این خودرو ها هنگامی که پشت چراغ قرمز می مانند یا ترافیک ایجاد شده است با بوق زدن سعی می کنند که راننده ی جلویی خود را به کنار بکشانند تا خود به راهشان ادامه دهند و این کار باعث میشود الودگی صوتی بالا رود و مردم با این صدا سردرد میگیرند وباعپ میشود که مردم با سرعت بیشتری رانندگی کنند و امار تصادفات و کشته ها بالا رود .

بعضی از ماشین ها هم بسیار دود میکنند ورانندگان خودرو ها حاضر به تعمیر ماشین خود نیستند واگر این ماشین ها در سطح شهر زیاد میشوند که هم به محیط زیست صدمه میرسد وهم باعث میشود بیماری های خطرناکی مانند سرطان در مردم رواج یابد . بنابر این باید از ایده ای مثل ماشین برقی استفاده شود. این ماشین به اندازه ی یک اتوبوس است وبا انرژی برق کار میکند ومصرف سوخت هم کم است پس بنابر این صرفه جویی در مصرف سوخت میشود. اگر از این ماشین استفاده شود مردم راحت تر و با حالی بهتر رانندگی میکنند.وهم محیط زیستی بیشتر وسالم تر خواهیم داشت. مردم میتوانند به جای این که با خودرو رفت و امد کنند با این وسایل رفت وامد کنند  تا تردد ماشین ها در سطح شهر کمتر شود و رفت وامد راحت تر شود.این خودرو ها الودگی صوتی بسیار کمی دارند وسرنشینان این خودرو اصلا صدای موتور ماشین را نمی شنوند.


 
 
عاقبت گوش کردن به حرف بچه های کوچک
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱
 

 

روزی از روز های خرداد 1391 که من برای بازی فوتبال به محوطه ی پایین خانه ی مان رفتم. پس از چند ساعت بازی کردن بسیاری ازبچه ها به خانه هایشان رفته بودند و تنها من وتعداد کمی از بچه ها باقی مانده بودیم یکی ازبچه ها گفت :میوه ی درخت کاج را به ماشینهای درون اتوبان پرتاب کنیم. ما هم قبول کردیم که این را انجام دهیم . میوه ی درخت کاج را به ماشین ها پرتاب کردیم تا سرانجام یک ماشینی که کنار اتوبان ایستاده بود و راننده ی ان داشت با تلفن همراه خود صحبت می کرد 2 یا 3 تا میوه یدرخت کاج به ان پرتاب شد. البته من بچه ها را نصیحت کردم تا این کار را انجام ندهند .اما هیچ کس به حرف گوش نکرد وکار خود را ادامه دادند تا اینکه  یکی از بچه ها که اسمش علی بود محکم میوه ی درخت به شیشه ی ماشین پرتاب کرد .ناگهان راننده از ماشین پیاده شد و ما پا به فرار گذاشتیم و او من را دید وپیش خود فکر کرد که من سنگ پرتاب کرده ام ومچ دست مرامحکم گرفت . در صورتی  که من هیچ کاری نکردم. همه دور من جمع شده بودند .من خیلی ترسیده بودم ودستانم وپاهایم از ترس کمی می لرزید .وبا هزار تا ببخشید ومعذرت خواهی  اقا ما هیچ کاری نکردیم توانستم مچ دستم را از دست ان اقا ازاد کنم. بعد  از یکی از دوستانم که اسمش امین بود خواستم که به خانه ی علی برود که چندان بلوکی از ما فاصله نداشت و امین گفت : نمیدانم خانه اش کجاست . بعد من از فرط عصبانیت سرش داد کشیدم وگفتم : برای بازی کرن خانه های همدیگر رابلدید  اما برای نجات دادن جان دوستتان  خانه های همدیگر رابلد نیستید ؟

ان اقا که دیده بود من بسیار ترسیده ام وبا نصیحت های همسای هایمان مرا بخشید. این خوشحالی را مدیون همسایه ی  مان هستم .

پس از ان اتفاق هم از امین معذرت خواهی کردم وهم تصمیم گرفتم اطراف بچه های شیطان وبازیگوش نگردم


 
 
زیارت مرقد مطهر شاه عبدالعظیم
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠
 

شب پنجشنبه 19 آبان 1390 با پدرم برای زیارت مرقد مطهر حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) به شهری ری رفتیم . شهری ری یکی از شهرهای قدیمی ایران است که در جنوب شرقی تهران قرار دارد . ما ساعت 8 شب به میدان مرقد مطهر رسیدیم و از طرف جنوب وارد مرقد شدیم . در مقابل شبستان جنوبی کفش های خود را از پا درآوردیم و به مامور کفشداری تحویل دادیم  . بعد از عبور از راهروهای شبستان جنوبی به حرم امامزاده حمزه (ع) رسیدیم. امامزاده حمزه (ع) پسر امام موسی کاظم (ع) و برادر امام رضا (ع) و همچنین برادر حضرت معصومه (ع) است . ضریح امامزاده حمزه با لامپ های سبز رنگ تزئین شده بود ه با عبور از کنار آن به شبستان غربی حرم حضرت عبدالعظیم می رسیم . در این شبستان با پدرم مقبره آیت اله سید ابوالقاسم کاشانی را دیدیم . در کتاب تاریخ نوشته است که آیت اله کاشانی یکی از مبارزان دوره سلطنت پهلوی و از مخالفان شاه بوده است .

کمی عقب تر حرم مطهر حضرت عبدالعظیم قرار دارد و از آنجا به حیاط شمالی حرم راه هست . بعد از خارج شدن از حیاط شمالی به بازار معروف شاه عبدالعظیم رسیدیم که پر از مغازه های آبنبات فروشی وتسبیح فروشی،سی دی فروشی بود . من در بازار، فال فروشی را دیدم که صاحب مغازه طوطی های بسیار داشت که برای مردم  فال می گرفتند. از فال فروش خواستم که یک فال به من بدهد . فالی که به من داد درباره ی" استفاده ی درست از وقت " بود. وقتی فال را خواندم گفتم : " عجب طوطی لعنتی بود" وبعد گفتم دیگر فال نمی خرم چون مطمعنا نصف فال ها قلابی بوده است .


 
 
اردوی استخر ورزشگاه آزادی
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠
 

 من امروز به همراه بچه های مدرسه به استخرمعروف آزادی رفتم.حدود ساعت 10:30 دقیقه ی صبح به استخر رفتیم وحدود نیم ساعت در آنجا معطل شدیم . ساعت11 به داخل رختکن وارد شدیم. یک ربع هم در رختکن بودیم تا طول کشید لباس هایمان را عوض کنیم . بعد دوش گرفتیم و به داخل آب رفتیم وشنا کردیم . من با محیط استخر آشنا نبودم اما بعد از مدتی با محیطش آشنا شدم . دوستانم اسماعیلی ، یزدی سر من را به زیرآب بردند ونزدیک بود که خفه شوم.البته خوشبختانه شناکردم وفرار کردم .

بعد با دوستانم : سلگی، مجیدی،عبدالله پور پرش در آب بازی کردیم.

قانون بازی این گونه بود که هر کس بیش تر می پرید برنده می شد.

ما کشتی هم در آب  گرفتیم وآب بازی هم کردیم. عبدالله پور وسلگی ،من را به گلوله ی آب بستند واز مجیدی کمک خواستم آن هم با یک پرش محکم آنها راخیس کرد . بعد عبدالله پور به درون عمیق رفت و به بیرون آمد و غریق نجات به او گفت : دراز نشست برو و او نخواست. غریق نجات هم او را هل داد و عبدالله پور به او فوش داد غریق نجات او را کتک زد وبه آقای عاشور خانی معلم پرورشی به کمک او آمد وبا غریق نجات بحث کرد. عبدالله پورهم که داشت می گفت که دیگر به این استخر نمی آیم. من هم با نظر او موافق هستم چون هم استخر کوچک است و هم غریق نجات هایش بد است . هر دو استخر غدیر را می پذیریم .                                                                     


 
 
برخی از اشتباهات ما درادبیات فارسی
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
 

بعضی وقت ها ما در جملاتمان کلمه ای مثل: ( میگردد) رااستفاده می کنیم اما در واقع

اشتباه تلفظ می کنیم یا می نویسیم.

درست این کلمه (می شود) است زیرا میگردد یعنی می چرخد اما می شود یعنی انجام 

گرفته می شود. مثل این جمله:

این جاده در فلان تاریخ احداث می گردد. این جمله غلط است در واقع صحیح این جمله 

این است :

این جاده در فلان تاریخ احداث می شود. در زندگی ما هزاران هزار جمله می گوییم که 

شکل صحیح آن را نمی دانیم و به اشتباه آن را بیان می کنیم .


 
 
امتحانات پایان سال تحصیلی
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

امتحانات پایان سال تحصیلی من شروع شده و مشغول مطالعه هستم . بعد از امتحانات مطالب بیشتری در وبلاگم خواهم نوشت


 
 
شعر دوچرخه
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸
 

 

                            دوچرخه



دوچرخه ام قشنگه                           زیباو هفت رنگه

 

دوستش دارم فراوان                        مانند آب باران

 

وسیله ی ورزشه                            خیلی هم با ارزشه

                             

زینش چه قدر بلنده                         چرخ هاش چه قدر قشنگه

 

بوقش  شبیه زنگه                          صداش مثل پلنگه

سروده : علیرضا ( کسری ) نرجه

 


 
 
تابستان سال 1388
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸
 

 

من و مادرو پدرم آخرین هفته تابستان ١٣٨٨ به استان گیلان و اردبیل سفر کردیم . در مسیر سفر از شهر قزوین به لوشان و سپس منجیل و رودبار رفتیم . شهریور امسال مصادف با ماه مبارک رمضان بود و ما ناچار بودیم برای خوردن ناهار ، بیرون از شهرهای مسیر سفر توقف کنیم بنابر این به شهر رستم آباد رسیدیم و در مسیر شهر توتکابن کنار رودخانه توقف کردیم و ناهار خوردیم .
بعد از ناهار دوباره به سمت شمال به حرکت خودمان ادامه دادیم و در مسیر خود از شهرهایی نظیر سراوان ، فومن ، صومعه سرا ، عبور کردیم .نرسیده به شهر صومعه سرا در کنار یک جنگل زیبا ایستادیم و چایی خوردیم . وقتی به سمت تالش به راه افتادیم من و مادرم در ماشین خوابمان برد تا اینکه وقتی بیدارشدیم به شهر تالش رسیدیم .
تالش یک شهرسرسبز و زیبا در شمال غربی ایران و حاشیه دریای خزر است . نام قدیم تالش هشتپر است . وقتی به این شهر رسیدیم غروب شده بود و پدرم خسته شده بود بنابراین یک خانه جنگلی اجاره کردیم و پس از گذاشتن چمدانها در داخل اتاق به سمت جنگل تالش رفتیم .راه جنگل خاکی و کوهستانی بود و ما باید تمام مسیر را پیاده راه می رفتیم . همانطور که سرگرم دیدن مناظر جنگل بودیم ، نم نم باران شروع شد ولی ما به راهمان ادامه دادیم تا اینکه باران شدید شد و ما دوباره به پایین کوه برگشتیم .البته به کلی خیس شده بودیم . برای همین مقداری از راه را پیاده آمدیم و بعد سوار تاکسی شدیم . وقتی به خانه رسیدیم به حمام رفتیم چون خیس و گلی شده بودیم . آن شب پس از تماشای برنامه های تلویزیون خوابیدیم اما هوا خیلی سرد بود .
صبح روز بعد به سمت آستارا به راه افتادیم و یکراست به بازارچه ساحلی آستارا رفتیم . نزدیک ظهر بود که لب دریا رفتیم و در کنار ساحل میوه خوردیم . پدرم از فروشندگان کنار ساحل برای من یک بادبادک خرید که به شکل هواپیمای جنگی بود . ناهار را در کنار جاده اردبیل خوردیم ، جایی که مرز بین ایران و کشور آذربایجان را نرده کشی کرده بودند و منطقه ممنوعه بود .
در ادامه مسیر از گردنه حیران رد شدیم و به ارسباران رسیدیم . واقعاٌ جای قشنگی بود . چون ما بالای کوه و میان ابرها بودیم و از آن بالا همه جا پیدا بود و منظره خیلی قشنگی داشت .
بعد از گردنه حیران به شهر اردبیل رسیدیم و دوباره به سمت آستارابازگشتیم . این بار از کوه سبلان پایین آمدیم و برای اینکه استراحت کنیم در حاشیه جاده توقف کردیم و کنار یک تپه سرسبز نشستیم و چای خوردیم و عکس گرفتیم . البته آن جا باران نیامده بوده ولی هواخیلی سرد بود .
وقتی به آستارا برگشتیم و از تالش عبور کردیم در کنار "جنگل گیسوم " به یک هتل رفتیم تا شب را آنجا بمانیم ، چمدانهایمان را داخل اتاق گذاشتیم به سمت جنگل و ساحل گیسوم رفتیم . در این جنگل فقط کیف می داد تنفس کنیم چون درختان بسیاری داشت .
صبح روز دوم به صومعه سرا و فومن و شفت و سپس سراوان بازگشتیم و ناهار را در یک رستوران در حاشیه رودبار خوردیم . عصر هم به قزوین رسیدیم و از همان راه به خانه برگشتیم .

  

 


 
 
جشن سازمان توسعه تجارت و روز خبرنگار
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸
 

من و مادرم و پدرم روز چهارشنبه 21 / 5 / 1388 به دعوت آقای دکتر مهدی غضنفری معاون وزیر بازرگانی  برای شرکت در جشن تقدیر از دانش آموزان نمونه  و گرامیداشت روز خبرنگار به سالن میلاد در محل دائمی نمایشگاههای بین المللی تهران رفتیم .

سالن میلاد یک مکان بزرگ برای نمایش فیلم و برپایی همایش است . وقتی وارد سالن میلاد شدیم ، دیدم که در تلویزیون روی سکوی نمایش  برنامه عمو پورنگ و امیر محمد را پخش می کند .

امیر محمد در این برنامه شعرهای زیادی نظیر :  " دنیا دیگه مثل تو نداره " و ....  را می خواند .  چند لحظه بعد فیلمبرداران روی صحنه نمایش آمدند . وقتی فیلمبرداران  دوربین های خود را تنظیم می کردند  ، مجری  برنامه آن شب  آقای  محمود شهریاری  وارد سالن شد . پدرم می گوید منزل ما قبلا متعلق به آقای شهریاری بوده و ما منزلمان را از او خریده ایم  . آقای شهریاری در ابتدای برنامه ورود ما را خیرمقدم گفت و بعد برنامه هایی که قرار بود اجرا شود را اعلام کرد .این برنامه ها شامل نمایش گروه فیتیله ، نمایش فکاهی و تقلید صدا توسط آقای حسن ریوندی  ، کنسرت آقای مجید اخشابی ، مسابقه شعر خوانی و ..... بود .

وقتی آقای شهریاری نام گروه فیتیله را با هیجان گفت ، بعد همه کسانی که در سالن بودند سوت و دست زدند و گروه فیتیله را تشویق کردند تا آنها وارد سالن شدند . از گروه فیتیله آقای  علی فروتن ، حمید گلی و محمد مسلمی آمده بودند . یعنی مجری اصلی برنامه فیتیله آقای مجید قناد نیامده بود .

 گروه فیتیله آن شب برنامه های زیادی  شامل : مسابقه ، ترانه ، نمایش متورسواری و چراغ راهنمایی  را اجرا کردند که با استقبال مردم روبرو شد .

 بعداز برنامه گروه فیتیله ، آقای حسن ریوندی – تقلید کننده صدا – وارد سالن شد  و اول سلام کرد  بعد گفت : چه کسانی طرفدار تیم استقلال و چه کسانی طرفدار تیم پرسپولیس هستند  . جمعیت استقلالی های حاضر در سالن کمتر از پرسپولیسی ها بود .وقتی مردم دست هایشان را بالا بردند برای تیم پرسپولیس یک آهنگ کوتاه پخش شد . بعد چراغ های سالن را خاموش کردند و نورافکن های روی صحنه نمایش را روشن کردند و آهنگ پخش کردند . آقای حسن ریوندی آهنگ های زیادی خواند مانند : دنیا دیگه مثل تو نداره ، انواع آهنگ های هندی ، آهنگ های ناصر عبدالهی و....

اواسط شب نوبت به کنسرت مجید اخشابی رسید  . او آهنگ های جدید خود را خواند و مردم او را تشویق کردند . اولین آهنگ برای سریال تلافی بود . دومی محله بنده نواز ، سومی آهنگ سریال شقایق و ....

آقای محمود شهریاری بعد از برنامه مجید اخشابی ، از پدران داخل سالن خواست  تا به روی صحنه نمایش بیایند  و شعر بخوانند .  وقتی پدران آهنگ های خود را خوانندند ، آقای شهریاری  گفت که هرکس از مردم داخل سالن به یکی از افراد روی صحنه رای بدهند .

بعد آقای شهریاری گفت نوبت به نمایش میمون با نمک رسیده است . در این قسمت برنامه یک میمون  تعلیم دیده که لباس عروس پوشیده بود ولی خودش یک میمون پسر بود ، به روی صحنه آمد  و نمایش های زیادی داد که مردم خندیدند .

آن شب خیلی به من خوش گذشت و یکی از بهترین شب های عمرم بود که به همراه مادرم و پدرم در جشن خبرنگاران شرکت کرده بودیم .


 
 
اولین درشکه سواری من
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸
 

من و مادر بزرگم روز یکشنبه چهارم مرداد ١٣٨٨به بازار بزرگ تهران رفتیم.

اول از خانه خارج شدیم و با اتوبوس به مترو رفتیم . بعد که با قطار به بازار رسیدیم ، سوار درشکه شدیم و چیزهای زیادی هم خریدیم .

وقتی سوار درشکه شدیم فهمیدم که پدرم چه کیفی می کرد وقتی که بچه بود و سوار درشکه می شد .

ظهر شد و ناهار خوردیم و به سمت خانه ی مادربزرگم برگشتیم


 
 
سفر ما به استان هرمزگان
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

روز ۶ فروردین ١٣٨٨  من  و پدرم و مادرم به مسافرت رفتیم .

مقصد ما شهر بندعباس بود و برای رفتن به آنجا از فرودگاه تهران پرواز کردیم . شهر بندعباس در کنار خلیج فارس قرار دارد . ما در هتل هرمز اقامت کردیم . به محض رسیدن  به هتل هرمز ، اعضای گروه فیتیله را دیدیم که آنجا بودند . وسط سالن اصلی هتل هم یک نفر مشغول پیانو زدن بود و من به آهنگ زیبای پیانو گوش دادم . من و پدرم در هتل بیلیارد بازی کردیم و خیلی به من خوش گذشت .

صبح روز بعد همگی با هم به اسکله شهید باهنر رفتیم و آن جا سوار یک کشتی بزرگ مسافری به نام کاتاماران شدیم و به جزیره قشم رفتیم .

در خلیج فارس جلبکی به نام کشند قرمز وجود داشت که بوی خیلی بدی می داد و همه ی ماهی ها را کشته بود .

این سفر به من خیلی خوش گذشت چون اولین بار بود که سوار کشتی شدم.


 
 
معلم مهربان کلاس چهارم من
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧
 

من در مدرسه شهید بهشتی درس می خوانم . آن مدرسه زمین چمن دارد و خیلی مدرسه خوبی است . نام معلم های من در کلاس اول خانم مخلباف ، کلاس دوم خانم خاوندی و کلاس سوم خانم کلانتری بود و امسال نیز خانم غیاث معلم من است .

می خواهم به معلم امسالم بگویم : خانم غیاث از شما ممنونم که از من کوییز گرفتید و باعث شد که من امتحان ریاضی ترم اولم را نمره ٢٠ بگیرم . شما منو سرگروه کرده اید . من واقعا شما را دوست دارم و برای شما خیلی خیلی احترام قائلم .

اگر وقت کردید یک سری به وبلاگ من بزنید و برایم پیغام بگذارید .


 
 
اردوی مانور زلزله
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧
 


 ما در تاریخ ٧ آذر ١٣٨٧برای دیدن مانور زلزله به شهر ری رفتیم و در آن جا نکات ایمنی زلزله را آموزش دیدیم .

مانور زلزله یعنی این که فکر کنیم زلزله آمده و امداد رسانی کنیم .در آن جا ما به یک چادر رفتیم و کسانی را دیدیم که مثلاً زیز آوار مانده بودند و مجروح شده بودند و به آنها بتادین زده بودند .

در چادر به ما خوراکی دادند و با دوستانم تن ماهی را خوردم و روغن آن هم روی شلوارم ریخت .

آن روز خیلی به من خوش گذشت . توی اتوبوس با بچه ها خیلی بازی کردیم و خانم غیاث هم با ما بود .


 
 
سفر به اصفهان
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧
 

عاشورای امسال روز چهارشنبه ١٨ دی ١٣٨٧ بود ومن ومادرم وپدرم به اصفهان رفتیم.

درآن خیلی جا دسته های عزاداری زیاد بود . ما به اصفهان رفتیم تا هم من یک ذره تفریح کنم و مادرم نیز عمه اش را ببیند . موقع رفتن چند امامزاده را در کنار اتوبان دیدیم . مادر اصفهان یک روز ماندیم و بعئ به تهران برگشتیم .

 در راه پدرم در ماشین برای من تلویزیون روشن کرد و من کارتون دیدم . وقتی به تهران رسیدیم به خانه مادر بزرگم رفتیم و من از اصفهان برای مادر بزرگم و عمه ام تعریف کردم . من از جاهای دیدنی اصفهان عکس گرفتم مانند : سی و سه پل ، پل خواجو و زاینده رود .

ما در مسیر رفت به اصفهان از شهرهای ساوه ، سلفچگان ، دلیجان و میمه رد شدیم و در مسیر برگشت از شهرنطنز ، بادرود ، ابیانه ، خالد آباد ، کاشان و قم عبور کردیم.


 
 
روز دانش آموز
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧
 

 13 آبان ، روز دانش آموز  است . برای همین امسال روز دانش آموز در مدرسه سر صف آهنگ ورزش ما " تکنو " بود .

امسال در روز دانش آموز خانم به ما کم درس داد. درس او فقط یک انشای کوچک بود .در این روز به من خیلی خوش گذشت .


 
 
← صفحه بعد