کسری نرجه

من در این وبلاگ دیدگاه های خودم را در مورد مسائل مختلف نوشته ام

زیارت مرقد مطهر شاه عبدالعظیم
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠
 

شب پنجشنبه 19 آبان 1390 با پدرم برای زیارت مرقد مطهر حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) به شهری ری رفتیم . شهری ری یکی از شهرهای قدیمی ایران است که در جنوب شرقی تهران قرار دارد . ما ساعت 8 شب به میدان مرقد مطهر رسیدیم و از طرف جنوب وارد مرقد شدیم . در مقابل شبستان جنوبی کفش های خود را از پا درآوردیم و به مامور کفشداری تحویل دادیم  . بعد از عبور از راهروهای شبستان جنوبی به حرم امامزاده حمزه (ع) رسیدیم. امامزاده حمزه (ع) پسر امام موسی کاظم (ع) و برادر امام رضا (ع) و همچنین برادر حضرت معصومه (ع) است . ضریح امامزاده حمزه با لامپ های سبز رنگ تزئین شده بود ه با عبور از کنار آن به شبستان غربی حرم حضرت عبدالعظیم می رسیم . در این شبستان با پدرم مقبره آیت اله سید ابوالقاسم کاشانی را دیدیم . در کتاب تاریخ نوشته است که آیت اله کاشانی یکی از مبارزان دوره سلطنت پهلوی و از مخالفان شاه بوده است .

کمی عقب تر حرم مطهر حضرت عبدالعظیم قرار دارد و از آنجا به حیاط شمالی حرم راه هست . بعد از خارج شدن از حیاط شمالی به بازار معروف شاه عبدالعظیم رسیدیم که پر از مغازه های آبنبات فروشی وتسبیح فروشی،سی دی فروشی بود . من در بازار، فال فروشی را دیدم که صاحب مغازه طوطی های بسیار داشت که برای مردم  فال می گرفتند. از فال فروش خواستم که یک فال به من بدهد . فالی که به من داد درباره ی" استفاده ی درست از وقت " بود. وقتی فال را خواندم گفتم : " عجب طوطی لعنتی بود" وبعد گفتم دیگر فال نمی خرم چون مطمعنا نصف فال ها قلابی بوده است .


 
 
اردوی استخر ورزشگاه آزادی
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠
 

 من امروز به همراه بچه های مدرسه به استخرمعروف آزادی رفتم.حدود ساعت 10:30 دقیقه ی صبح به استخر رفتیم وحدود نیم ساعت در آنجا معطل شدیم . ساعت11 به داخل رختکن وارد شدیم. یک ربع هم در رختکن بودیم تا طول کشید لباس هایمان را عوض کنیم . بعد دوش گرفتیم و به داخل آب رفتیم وشنا کردیم . من با محیط استخر آشنا نبودم اما بعد از مدتی با محیطش آشنا شدم . دوستانم اسماعیلی ، یزدی سر من را به زیرآب بردند ونزدیک بود که خفه شوم.البته خوشبختانه شناکردم وفرار کردم .

بعد با دوستانم : سلگی، مجیدی،عبدالله پور پرش در آب بازی کردیم.

قانون بازی این گونه بود که هر کس بیش تر می پرید برنده می شد.

ما کشتی هم در آب  گرفتیم وآب بازی هم کردیم. عبدالله پور وسلگی ،من را به گلوله ی آب بستند واز مجیدی کمک خواستم آن هم با یک پرش محکم آنها راخیس کرد . بعد عبدالله پور به درون عمیق رفت و به بیرون آمد و غریق نجات به او گفت : دراز نشست برو و او نخواست. غریق نجات هم او را هل داد و عبدالله پور به او فوش داد غریق نجات او را کتک زد وبه آقای عاشور خانی معلم پرورشی به کمک او آمد وبا غریق نجات بحث کرد. عبدالله پورهم که داشت می گفت که دیگر به این استخر نمی آیم. من هم با نظر او موافق هستم چون هم استخر کوچک است و هم غریق نجات هایش بد است . هر دو استخر غدیر را می پذیریم .