کسری نرجه

من در این وبلاگ دیدگاه های خودم را در مورد مسائل مختلف نوشته ام

عاقبت گوش کردن به حرف بچه های کوچک
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱
 

 

روزی از روز های خرداد 1391 که من برای بازی فوتبال به محوطه ی پایین خانه ی مان رفتم. پس از چند ساعت بازی کردن بسیاری ازبچه ها به خانه هایشان رفته بودند و تنها من وتعداد کمی از بچه ها باقی مانده بودیم یکی ازبچه ها گفت :میوه ی درخت کاج را به ماشینهای درون اتوبان پرتاب کنیم. ما هم قبول کردیم که این را انجام دهیم . میوه ی درخت کاج را به ماشین ها پرتاب کردیم تا سرانجام یک ماشینی که کنار اتوبان ایستاده بود و راننده ی ان داشت با تلفن همراه خود صحبت می کرد 2 یا 3 تا میوه یدرخت کاج به ان پرتاب شد. البته من بچه ها را نصیحت کردم تا این کار را انجام ندهند .اما هیچ کس به حرف گوش نکرد وکار خود را ادامه دادند تا اینکه  یکی از بچه ها که اسمش علی بود محکم میوه ی درخت به شیشه ی ماشین پرتاب کرد .ناگهان راننده از ماشین پیاده شد و ما پا به فرار گذاشتیم و او من را دید وپیش خود فکر کرد که من سنگ پرتاب کرده ام ومچ دست مرامحکم گرفت . در صورتی  که من هیچ کاری نکردم. همه دور من جمع شده بودند .من خیلی ترسیده بودم ودستانم وپاهایم از ترس کمی می لرزید .وبا هزار تا ببخشید ومعذرت خواهی  اقا ما هیچ کاری نکردیم توانستم مچ دستم را از دست ان اقا ازاد کنم. بعد  از یکی از دوستانم که اسمش امین بود خواستم که به خانه ی علی برود که چندان بلوکی از ما فاصله نداشت و امین گفت : نمیدانم خانه اش کجاست . بعد من از فرط عصبانیت سرش داد کشیدم وگفتم : برای بازی کرن خانه های همدیگر رابلدید  اما برای نجات دادن جان دوستتان  خانه های همدیگر رابلد نیستید ؟

ان اقا که دیده بود من بسیار ترسیده ام وبا نصیحت های همسای هایمان مرا بخشید. این خوشحالی را مدیون همسایه ی  مان هستم .

پس از ان اتفاق هم از امین معذرت خواهی کردم وهم تصمیم گرفتم اطراف بچه های شیطان وبازیگوش نگردم