کسری نرجه

من در این وبلاگ دیدگاه های خودم را در مورد مسائل مختلف نوشته ام

یک داستان کوتاه عاطفی
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آذر ۱۳٩۳
 

روزی روزگاری پسری با موهایی طلایی رنگ ، جثه ای
عضلانی و قدی متوسط در روستایی زندگی می کرد . 
او هر روز صبح به مزرعه می رفت و کار می کرد و غروب به خانه بر می گشت . یک
روزتصمیم گرفت که کارش را زود به اتمام برساند تا سری به یکی از دوستان قدیمی خود
بزند . دوست او ، تاجری ونیزی و بسیار ثروتمند بود. عصر آن روز وقتی به دیدار دوست
خود رفت ، از دیدن او وقتی پسر به خانه خود باز می گشت بسیار خوشحال بود.

 پس از
چند روز دوباره به خانه دوست خود رفت و متوجه شد که او برایش یک بلیت کشتی خریده
تا باهمدیگر به ونیز سفر کنند. روز سفر خیلی سریع رسیده و هر دو با هم سوار کشتی
شدند ولی در همان ابتدای سفر جوان روستایی روی عرشه کشتی با دختری روبرو شد که
بسیار زیبا وخوش اندام بود.

چهره دختر چنان تاثیری در او گذاشت که حس کرد به
او علاقمند شده است، البته آن دختر، فردی بسیار ثروتمند و خود خواه بود.  شب نخستین روز سفر،هنگامی که پسر همراه با
دوستش برای صرف شام به رستوران می رفت، تمام افکار او نزد دختری بود که امروز در
کشتی دیده بود. در همین هنگام  ناگهان چشمش
به آن دختر افتاد . او تصمیم گرفت که به طرف دختر رود وبا او صحبت نماید . اما ناگهان
خانواده دختر را دید و از تصمیمش صرف نظر نمود.

فردای آن روز پسر بر روی عرشه کشتی  به طرف دختر رفت وتصمیم گرفت با او ارتباط
برقرار کند . ابتدا دختر به او اعتنایی نکرد اما پس از سما جت پسر دختر پاسخ رفتار
او را داد. دختر نیز شیفته ی رفتار و لحن صحبت کردن پسر شده بود . دختر ، پسر را
به خوانواده اش معرفی کرد اما انها از پسر به علت روستایی بودنش بسیار بدشان آمد.
با این حال پسر  پس از چند روز آنها را به
شام دعوت نمود و سعی کرد آنها را خوشحال نماید . فردای آن شب در حالی که پسر تنها
و ناراحت در گوشه ای نشسته بود ،دختر طرف او آمد و دست او را گرفت و به عرشه کشتی
برد. در آنجا دختر از پسر سوالی کرد و گفت: <<آیا تو مرا دوست داری؟>>

پسر که دست و پایش را گم کرده بود ،گفت
<<نمی دانم تو چه فکر می کنی؟>>

دختر گفت : <<نه، با این همه اذیت هایی که
تو را کردم ، فکر نمی کنم تو مرا دوست داشته باشی .>>

پسر به سرعت حرف او را رد کرد وگفت:<< از
همان اول که تو را در کشتی دیدم ، شیفته ی تو شدم .>>

آنها هرشب به رستوران کشتی می رفتند و نوشیدنی
می خوردند . تا اینکه یک شب صدای آژیر های خطر به صدا در آمد و همه از خواب پریده
بودند و بسیار ترسیده بودند. چرا که آب دریا به داخل اتاق ها وارد شده بود . همه
سریع به روی عرشه کشتی رفته و سریع سوار بر قایق های نجات شده و از کشتی خارج می
شدند. دوست آن پسر از پسر چند با خواهش کرد که سریع کشتی را ترک نماید اما پسر
گوشش به این حرفا ها بدهکار نبود و فقط به دنبال دختر می گشت . دوست آن پسر پس از
مدتی صبر کردن خود سوار قایق نجات شد و از کشتی خارج شد.

در آخرین لحظات غرق شدن کشتی ، پسر دختر را پیدا
کرد و چون دیگر قایق نجاتی وجود نداشت  آن
دو به درون آب سرد اقیانوس پریدند. پسر پس از پریدن به درون دریا یک تکه چوبی را
در اقیانوس پیدا می کند و دختر را بر روی آن قرار می دهد.

هیچکس درآن نزدیکی نبود  و همه دور شده بودند. دختر از پسر التماس بالا
آمدن به روی تخته چوپ را می کرد اما پسر میدانست که اگر بر روی آن تخته چوب برود
هر دو غرق می شوند . پس انتها چوب را گرفت و دختر را به سمت جلو هل داد.

پس از مدتی به دیگر افرادی که بر روی چوب بودند
و منتظر کمک بودند رسیدند . پسر سعی کرد تا دختر را گرم نگه دارد واز او خواست که
هیچ حرکتی نکند و اگر کمک خواست فقط با سوتی که در درون پیراهنش است کمک بخواهد .
پس از چندین ساعت پسر از سرما یخ می زند و می میرد  دختر هم به خوابی فرو می رود و ناگهان دختر
صدای ضعیفی را می شنود و وقتی بیدار می شود میبیند که همه افراد کنار او مرده اند
و کمک در حال رفتن است . پس به سختی سوت را از درون پیراهنش در آورده و با صدای
کمی از گروه نجات کمک می خواهد .

گروه نجات متوجه او می شود و به سمت او می آید .
دختر ناگهان  در آن هنگام متوجه می شود که
پسر از سرمای آب مرده است .پس او را در درون آب رها کرده و بسیار گریه می کند و به
پسر می گوید:« من واقعا متاسفم ، خدانگهدار .»

دختر پس از چند سال بعد این خاطره را یه یاد
آورد و به خانواده اش گفت:«من زندگی ام را مدیون آن پسر هستم »

 

 با
اقتباس از داستان فیلم تایتانیک