کسری نرجه

من در این وبلاگ دیدگاه های خودم را در مورد مسائل مختلف نوشته ام

خاطره ای از دریاچه چیتگر با یک دوست صمیمی
نویسنده : علیرضا ( کسری ) نرجه - ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤
 

در یک عصر تابستانی من و پسر عموم تصمیم گرفتیم  به دریاچه چیتگر (شهدای خلیج فارس) برویم پس از خانه خارج شدیم و سوار تاکسی شدیم . وقتی به دریاچه رسیدیم ، تصمیم گرفتیم که اول به سافاری (تونل وحشت ) برویم . سافاری نوعی تونل وحشت است که بر خلاف بقیه تونل وحشت ها باید در آن راه رفت و افرادی واقعی شما را می ترسانند. اما پس از چند دقیقه فکر کردن متوجه شدیم که چون ممکن است از ترس شکه شویم بنابر این بلیت ماشین برقی گرفتیم تا هیجانمان را آماده سازیم . اما پس از چند دقیقه منصرف شدیم چون مزه تونل رفتن به هیجان اولشه . بلیت تونل رو خریدیم و آماده داخل رفتن شدیم که ناگهان یک مردی با سه بچه 12 و13 خود نفرات جلویی ما بودند . خانمی که مسیول دریافت بلیت ها بود ، بلیت ها را به همراه تعهد شامل از کتک زدن و لگد زدن را از ما گرفت و گفت که اگر به بیرون برگردیم بلیت ها را پس نخواهد داد . سپس ما را به داخل فرستاد و من پسر عمویم را که قبلا به انجا رفته بود را اول فرستادم. نفس عمیقی کشیدم و به پسر عمویم گفتم که در را باز کند . پس ازآن که در باز شد همه به داخل رفتیم . همه جا تاریک بود و ما باید به سمت چپ می رفتیم تا تونل شروع شود . در آغاز چند تکه لاستیک بلند ا به کنار زدیم و وارد تونل شدیم . عرض معبری که باید عبور می کردیم فقط جای یک آدم بود . من به دیوار چسبیده بودم و قلبم از هیجان تند می زد . من با اولین موجودی که مواجه شدی یک اسکلت  دراز کشیده در بالای سرم بودم و در همان حال یک فریاد بلند زدم و با تمام سرعت فرار کردم . همه جا صدای ارواح می امد و بسیار تاریک بود . پس از مدتی جلو رفتن یک اتاقک در کنار من بود که با عبور کردنم یک نفر دست خونی اش را بیرون می آورد . پس از آن به یک غار رسیدیم . پسر عمویم گفت: بچه ها ، اینجا پله است مراقب باشید اما پس از چند ثانیه برای هیجان را تجربه کنبم سریع حرفش را عوض کرد و گفت من نمی روم و یکی از بچه ها به من اشاره کرد و گفت چون تو از همه بزرگ تری تو جلو برو و من هم گفتم که نمیروم  . در بین صحبت بودیم که پسر عموم گفت بچه ها اون کیه پشت سرتومن و همه جیغ و داد زدیم و و پشت سرمان را دیدیم ولی چیزی مشاهده نکردیم . پس از چند ثانیه فردی بلند گفت بچه ها زود بیایید(صدای یکی از افرادی بود که  قرار بود ما را  بترساند ) پس به راهمان ادامه دادیم وناگهان یه گوریل به بیرون پرید و من از ترس پایم از روی پله ها لیز خورد وخیلی ترسیدم  و سریع دویدم. پس از انکه به بچه ها رسیدم از دالان هایی عبور کردیم که بر روی دیوار های آن تصویر یک خانم بود و کنار آنها اسکلت های بزرگی بودند. پس از آنکه دالان ها را رد کردبم به جایی رسیدیم که کنار ما یک در بود . ناگهان در باز شد و من مردی را که فقظ شلوار جین او را دیدم  در کنارم دیدم و ناگهان اره برقی را
کشید و دنبالمان امد . من از خنده روده بر شده بودم ولی در حین حال نفر جلویی ام
را هل میدادم و گفتم بدو بدو اومدش تا اینکه راه خروج را دیدم و به بیرون پریدم و
از تونل خارج شدم.

بعد از تونل وحشت با پسر عمویم تصمیم گرفتیم بستنی بخوریم تا کمی ضربان قلبمان پایین بیاید . پس از خوردن بستنی بلیت قایق پدالی گرفتیم و به روی دریاچه رفتیم و خیلی دیوونه بازی دراوردیم. پس از 25 دقیقه قایق سواری به سمت ماشین برقی رفتیم و در انجا هم به ما خیلی خوش گذشت .

بعد از آن به سمت خانه راه افتادیم و در راه برگشت چند کله قندی که به منظور دیده شدن در شب برای خودروها است را محکم لگد زدیم . پس از چند دقیقه ماشین پلیسی از نار ما رد شد و با تعجب به ما نگاه کرد . پس از انکه او رفت ما دو تا از نگاه او به ما خیلی خندیدیم. 

خلاصه نزدیک عصر بود که سوار تاکسی شدیم و به خانه برگشتیم .